سلاااااااااااااااااااام به دوست جونای خودم!
این آدرس وب جدیده! بیایید اینجا.
فیلا بای
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:59 توسط مــریــم |
سلاااااااااااممممممممم ... سلاااااااامممممم! يـــــــــوووووووهوووووووو، مـن اومــدم 2بــااااااااره! خـــــــوفيـن؟؟؟ بــرو بــچتـون خــوفـن؟؟؟ مـامـان!؟ بـابـا!؟ دايـــي!؟ عـمـو!؟ زن دايـي!؟ زن عــمـو!؟ زيـد مـيـد!؟؟؟ ( اوه اوه، كم كـمـك داره مـورده دار مـي شهههههههههه! ) ( به ايـن مـيگن صـيغـه ي فــوووضـووولي! ) مـنـم خـــــــــــوفـم! ( از احـوال پرسيـاي شـماااااا! ) بـازم طـبـق مـعـموووول بـا تـوجـه بـه اسـتقـبال فـجـيـع بـريـم سـراغ خـوضـعـولات خـودمــووووون ...!؟ نوشت يك : اِهِـــــــــــــــــــــم! نوشت دو : خيلي خوفشالـــــــــــــم! نوشت سه : سـبـحان جــــــــــــووووووووونم! ( نوشت چ(ه) ار : چارشمبه ســــــــــــــوري ! ســــــــــــــــــووووووت ! نوشت پنج : حـذف و اضـافـه شـروع شـده، هـنوووووووز نـمـره هـام نـيـومـده ... ! اصـلا با ايـن دانـشگاه حـال نـمـي كـنم! نوشت شــــــيش : يـه گـزارش بـه لـهـجه ي قـمـي، بـرو بـچ بـلـوتـوسـيـدن! ( نوشت هـفـت : حـالا داوونـلـودش كـنـي چـي مـي شـه ... !؟؟؟ نوشت هشت : با ايـن آپـم اصـن حـال نـكـردم ! خـيلي بـي رووووح بـود ! ( بـدا مـي گـم بـت ! ) نوشت نه : اوووووون جـمـله ي بـالايـيـم تـبـصره داره !؟ شايـدم نـداره ! نوشت ده : چارشمبه ! يـه آپ ديـگه و آخـريـن آپ امـسـال ! واسـه تـفريـكاااااااااات و ايـنـاااااا! يه آپ افـتـخـاري ! ( اون افـتـخاري نـــــه ! ايـن افتـخاري ! ) نـداره : هـمـيـن ! ابـــراز وجـــــوووود كنيدهاااااااااااااااا !!! Tnx & Bye
شما هـمـوبـلاگـيـااااااا بـر آن شـديـم كـه ب آپونيـم! شـايـد آخـرين آپ تـو ايـن سال! شايـدم آخـريش نـبـاشههههه! آخـه تـفـريـكاااااااا مـونـده!![]()
ايـــنقده بلاااااااااااااااا شـــــــــــده U ) ) كه شــده ! )![]()

![]()
( تقصير خودمه ! ) اسـگوووول بـازيـم گل كرد، دانشگاه رو انـتـقـالـيدم قــم! ![]()
جـاي درس گـوش كـردن! ) & (740 KB ) !

![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:44 توسط مــریــم |
سلااااااااام... سلااااااااااااااااام! خووووووفـــــــــيــــد همگي؟؟؟ اول بگم كه خيلـــــــــــي عجله دارم! ( مي خواااااااااااام برم پيش نـــي نـــي ..........! ) آره! درست خوندي! گفتم ني ني! يه ني ني نااااااااااز! من تنها نيوووووومدم! اين دفه با يه كوشولوي نااااااااااااز و ماماني اومدم! واااااااي كه چقده من خوفشااااااااااالم! سبحاااااااااان asiiiiiiiiiiiiiiisam! اين نــي نـــي خوشـمــلي كه مي بينيد،محمد سبحانه!خیلی جـــيـــگــمله! سيزده روزشه! عشق منه! عمر منه! زندگي منه! همه چيزمه! اينم عكساش! سبحان جــــــــــــــووووووونم! اي كه دنياي مني تو، درسكوت مبهم زندگي،آواي مطلق و پر معناي هستي ام شدي فداااااااااااات! انقده خوشالم و عجله دارم كه نفهيدم چي نوشتم! ببخشيد ديگه! ( مگه جرات داري نبخشي؟! ) من برم ديـــــــــــــگه! ( دلم واسه نی نی تنگید! ) تو پست بعدي جبران مي كنم! بازم با ني ني مي يام! بـــــــــووووووووووس! بــــوووووووووس! بــوووووووس! جدي نگير مال سبحان بود! وجود داري نظر بده! فـــــيـــلا بــــــــــاي تــا هـــــــــاي

![]()
![]()
![]()

![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:27 توسط مــریــم |
ســــــــلام! سلاااااااااااام دوستااااااااي گـــــــــلم! خـــــــوبيد؟؟؟ خوشــــــــــيد؟؟؟ ما رو نمي بينيد خوش ميذگــــــــره؟؟؟ ( خوب صد البته كه نه! ) چــــــــه خبــــــــراااااااااا؟؟؟ ديگه ني دونم بايد چي بگم، چون مي دونم ازم دلخوريـــــــــــد...! ( واسه absence چند ماهم! ) چــــــــــــيه؟! نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــستيد؟!!! آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون!!! خوف ديده، بريم سر اصل مطلب! ( نكته:در اين جا چرنديات به اصل مطلب تشبيه شده! ) و اما resolution اول: اِهِــــــــــــــــــــــمممممم! resolution دوم: با IQ زير صفر وارد اين وبلاگ نشويد! امكان بروز هر گونه تغييرات از جمله پايين تر آمدن IQ تا زير خط فقر را براي شما پيش بيني مي نماييم! ( البته با خوندن اين چرنديات! ) resolution ســــوم: ( نكته ي قابل تفجــــه در مورد غيبت كبري خويش! ) ناگفته نباشد كه در اين مدت غيبت كبري خويش، به صورت پنهاني و تغيير چهره و... در هر وقت از شبانه روز به برخي از اين وبلاگ هاي نيازمند سر مي زديم و در حد وسع خويش كامنتي اهدا مي نموديم! Resolution چ(ه)ارm: در پي رويت تني چند از وبلاااااااگها بر آن شديم كه بياييم و وبلاگ مفلوووووووكه ي خود را كه چندي ست به دست اين فراموشي بي همه چيز سپرده بوديم كه مواظبش باشد را، از دستان منحووووسش پس بگيريم! ( پس چي فك كردي، ماييم ديگه! ) Resolution پنجم: پس اين گونه شد كه با پرسه زدن در وبلاگهاااااي نيازمند و كاشتن كامنتي در آن و شنيدن تني چند از كلمات قصااااااار از جمله تنبل و... ( آبجي ياسي با تو نيستمااااا! ) در صدد آب و جاروي آن بر آمديم! Resolution ششم: چرنديات ما هيچ گاه تمام نمي شود...! Resolution هفتم: اينجانب خير سرم فردا امتحان دارم، اما عين خيالمم نيس، ( هستاااااا! ) چون امكااااااان مشرووووطي و... را از همين حالا پيش بيني كرده ام! البته با كمك و هفكري تني چند از دوستان! ( با IQ زير صفر! ) Resolution هشتم: در جمله ي بالا مشروطي استعاره از پاس كردن تمام واحد ها با نمره اي عااااااااااالي مي باشد كه نويسنده ي وبلاگ آن را با ظرافت خاصي بيان نموده! ( است. ) Resolution نهم: يك درصدم امكان مشروووووووط شدنم نيس! Resolution دهم: اون جمله ي بالاييم تبصره داره! ( بعدا مي گم بت! ) Resolution يازدهم: ببين از IQت چيزي باقي مووووووووونده؟! Resolution دوازدهم: آبجي ياسي جووووونم ( پنگولي )، عشقُ با هر زبوني صدا کني اون صداتُ مي شنوه. منم از راه دور صدات مي کنم ... ياســــــــــــي! Resolution سيزدهم: تو عمرم يه جمله ي درست و حسابي گفتم كه اونم جمله بالايي بود! Resolution چهاردهم: نداره! مي دوني كه الان چي مي گم؟! اين تهشم بگم: در حالي كه با زمستان سر مي كني، در انتظار بهار باش! خوف ديده! حالا ديگه بايد برم!آخه داره ديرم مي شه! آخه الان پرتم مي كنن بيرووون! آخه امتحان دارم! آخــــــــــــــــــــه...! ولـــــــــــــــي قول مي دم بازم مي آپوووونم! تا عمر دارم، تا هميشه! ( اصن بم نمياد اينجوري بحرفم ) جرات كن نظر بــــــــده! Kiss، تـــا بـــــــعـــــــــــد! بـــــــــــــــــــــــاي
[Automated by GetSmile]
( پس چي فك كردي؟ ) ( اصن u فك مي كني؟ )
( واسه آپ ممنونم )

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:58 توسط مــریــم |
سلاااااااااااااام خوبــيــد؟ اِاِاِ... هنوز داري گريه مي كني! چن ( د ) وقتي بود كه حس آپيدم نبووووووود! (نداشتم)! اين مدتي كه شمارو از زيارت خود محروووووووم ساخته بووودم و اين كلبه خرابه رو به حالت تعطيل درآورده بودم، كارهايي انجاميدم بس شگرف هر دفم كه مي آپم خيلي مي سعيم مث ( ل ) آدم حسابيا بحرفم، ولي راستيتش اصن ( لا ) ني دووووونم ادم حسابي چيه...!
... سلاااااااااااااااام!
خــوشـيـد؟ سـلامـتـيـد؟ دمـاغتـون چـاغه؟
اگه چاغه بكوبيد ويلايي بسازيد...
مي دوووونم دلت واسم تنگيده بووووود!
حالام كه اوومدم، خودتو لوووس نكن!![]()
ولي واقعا نتونستم در مقابل استقبال بي نظير شما مقاومت كنم!
اين شد كه بر آن شدم تا وبلاگ مفلوووكه ي خود را كه چندي ست به دست فرامووووشي سپرده شده و گويند تارعنكبوت همه جاي آن را پوشانيده ( ست )
و در عين حال بي خود...!
در مورد چه بودن آن هم بايد بگم كه به شما هِـــــــش ربطي نداره...!![]()
![]()
( اگه تو مي دوووني بنال)!![]()
اين دف (ع ) ه ، بازم حرف ، حرفه عموقدرت و خودمونه!
( دست از سر كچلم، ( كچلمووون ) بر نمي داره! )عمو قدرته ديـــگه!![]()
راستي اين وبلاگ به يكي دو تا نويسنده ي شگفت آفرين مث خودم
احتياج مبرم داره... هر كي افتخار داد با اينجانب همكاري كنه ( يا بهتر بگم، اينجانب رو تحمل كنه...!
) ==< ( خيلي دلتون بخواد...!
) واسم بنظره!

خوب! من زياد فك نمي زنم، بريم سراغ عمووووقدرت!
شبه و (حالا تو فك كن روزه...!
) دوباره مي رم سراغ دفتر متنام كه معمولا بيشترش در مورد عمو قدرت عزيزمونه.
اين بار مي خوام در مورد برخوردي كه چند روز پيش با عمو قدرت داشتم، بنويسم.چشمتون روز بد نبينه...!
روز، روز بدي بود!
بعد از يه كل كل حسابي با استاد پنبه چينان، از دانشگاه اومدم بيرون ( من دانشجو نيستما!رفته بودم خير سرم كارت بگيرم! به زودي مي شم!
) و همين جور كه داشتم قدم مي زدم و به قول قديميا به درد خودم مي مردم، ييهو يه دستي از پشت خورد به شونم و يه صداي آشنا گفت: عموجون...!
برگشتم. بعله! عمو قدرت بود!
خدا رحم كنه...!
چه روز بدي...!
پشت سر هم از آسمون بلا نازل مي شد.
حالا عمو قدرت و كجاي دلم مي ذاشتم؟!!
برگشتم و به زور گفتم... به! سلام عمو جون!
شما كجا! اين جا كجا! پارسال دوست، امسال آشنا!
ــ اختيار داري عموجان! يه كاري داشتم اين طرفا، يعني راستيتش رخش و دادم تعمير!
مي خواستم يه تاكسي بگيرم كه تو رو ديدم. البته منظور از رخش همون كاميون قرازه ي مدل سال چهل بود.
بگذريم از اين كه قبلا هم با عموجون قدرت يه بحث مفصل در مورد اين معمولا براي اسب و الاغ يا حداقلش بخواي خيلي باكلاس و امروزي حساب كني، موتور سيكلت رخش و به كار مي برن، نه يه كاميون صد برابر فيل ماموت...!
بالاخره اون روز ما تحت امتحان الهي قرار گرفته بوديم و مثل اينكه بايد همراه عموقدرت با تاكسي مي رفتيم تا خونه! بدبختانه با نيم اشاره ي عموقدرت يه تاكسي جلوي ما ايستاد. خدا بخير مي كرد...! اگه تا خونه سالم مي رسيديم، از معجزات الهي بود!
بـــعــله! هنوز مسافتي طي نشده بود كه عموقدرت شروع كرد به حرف زدن... .
اره عموجان! بالاخره يه روز فيل هم از پا در مياد، چه برسه به رخش ما...!
دمش گرم! ماشين انقد زرنگ نديده بودم...! عين خودم مي مونه! منم از همون بچگي زرنگ و تيز بودم...!
نمي خوام از خودم تعريف كنما...! اينو همه مي گفتن...!
يادمه اونقد زرنگ بودم كه قادر بودم ظرف يه ساعت هم نون بخرك هم بلال...!
گفتم بلال چون نونوايي با مغازه ي بلال فروشي تقريبا خيلي فاصلش بود، يعني مثلا از سر كوچه ي ما، تا سر كوچه ي شما...!
البته نگاه نكنيد كوچه هاي ما بغل همه! نه عمو! قديم ترا چهارتا كوچه بين كووچه ي ما بود... . قدرت خالي بندي عمو قدرت انقدر بالا بود كه يه لحظه به ذهنم خطور كرد شايد ننه قدرت بنده خدا به خاطر همين، اسم عمورو قدرت گذاشته...!
خلاصه عموجون مي بست و ما هم مثل منگولا تاييد مي كرديم...!!!
چند دقيقه بعد كه داشتيم به خونه نزديك مي شديم. دسم رو توي كيفم كردم تا كرايه رو حساب كنم كه عموقدرت چشاي قلمبشو قلمبه تر كرد و گفت: خجالت نمي كشي دختر...؟؟!
تا بزرگتر هست كه كوچيكتر دست توي جيبش نمي كنه. يادمه يا بار با معلممون با هم سوار يه ماشين شديم. منم مثل تو خواستم حساب كنم كه يدفه معلممون شروع كرد به پند دادن كه پسر مگه نمي دوني اين كار توهين به بزرگتره...! با اين كارت منو كوچيك كردي و...!!!
كلي فك زد...
ولي يادمه كه بعد كلي حرف الكي، وقتي مي خواست كرايه رو حساب كنه، كوفتم توي جيبش نداشت...!
شده بود مثل بوقلمون پخته...!
حسابي حالش گرفته شد...!
ميون همين حرفا راننده به ما اشاره كرد كه رسيديم. من با خيال راحت اومدم پايينو كرايه رو گذاشتم به عهده ي عموقدرت.
اونم اومد پايينو با وقار دست كرد توي جيبش و يه اسكناس هزار تومني از توي جيبش در آورد... ولي نه! انگار اسكناس نبود، فقط يه تيكه كاغذ بود...!
اما نه! حتما پول داشت... اين جيب! اون جيب! راست! چپ! بالا! پايين! به قول خودش كوفتم نداشت...! مثل بوقلمون پخته شد..!
حسابيم حالش گرفته شد....!
اينم يكي از صدتا بلاي ديگه كه اون روز بر ما نازل شد.... .![]()
تا اين جانب مجددا باز گردم!
( خواننده هاي وبلاگ: خدا اووووون روز و نياره
) (بازم! خـــيلي دلتوووون بخواد...!
) و در كلبه خرابه را به روي شما باز بنمايم. ( به اميد آن روز!
)
پست بعدي ==< بيست و سوم ! در همين مكان، منتظر حضووووووور ذوب كننده ( تان ) هستيم!
( هر کی نیاد کلشو می کنم!
)
از جمعيت هاي موافق و مخالف با عمووووو قدرت و اينجانب
تقاضامنديم كه نظر بدن! 
بــــــــــــــووووووس
! تا بــــــــعـــد! بــــــــــــاي
![]()
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:20 توسط مــریــم |
ســلاااااااام ... ســـلاااااام ... خـــووووفــيــد هــــمــه ؟؟؟ ( خ:كجاااااا بودي تا حاااالا؟؟؟ نمي دوووونيد تووو اين وبلاااااگا چه خـــفــره ... ! يــكــي به دختراااااااا گـــيــر مــيــده ... خلااااااصه ، بـــده بســـتووووونه ديـــگه ... ![]()
![]()
) كجـــا بوووودم ... ؟؟؟ داشتم ولــگــردي مي كردم ... !
( خ: اَاَاَاَ ... ولگــــــردي؟؟؟
) ( نه بااااااااابا ... فكرااااااااي بد بد نكنيد ... ! منظورم ولگردي تو وبلاگا بووووووود ...!
)
يــكـــي به پسرااااااا ...
يكيــم به هر دو ... يــكــيم از راه ميرسه و ... ! ![]()
! خوووووبيش اينه كه كاااار به دعوااااا و
.... نمي كشه ... .
) يه چيزايي تراوش كرد ... . حالا اين تراوشه چــي بوووووود ؟؟؟
==< خــواســـتـــگاري ... !
( آره ! درست خوووووندي ! شك نكن به خودت ... خواستگااااااري ... !
)
خــــــــوبه هر دفعه به يه چيزي گير بدم دیگه ...
( حداقل اين جوري بيكار نمي مونم ..
) . اين دفه گير دادم به عمو قدرت و خواستگاري و اينترنت و ... !!! ![]()
فقط بگم اينو كه خوونديد به طرف وبلاگ حمله ور نشيداااااااا!
اگر چه كه اين خوونه ي محقر تماما در خدمت شمااااااااس ... ( ت )
. هر كي هر چي دستشه مي تونه پرت كنه و ... !
( رووووووت زياد نشه ديگه ...
)
حالاااااااااا مي ريم سراغ عــمــو قــدرت و خــواســتـگاري و ايــن تــرنــت و ...![]()
نمي دونم چرا هر موقع مي خوام مطلب بنويسم، ياد حرفاي كِـــركِـــر خنده ي عمو قدرت مي افتم كه به قول خودش گل سرسبد فامـــــــيله...
چراغ روشن ضيافتاي شبونه ي ننه قدرت...! مثلا همين چند شب پيش، حرف حرف خواستگاري اينترنتي بود و عصر جديد... .
حالا تصورش و بكن عمو قدرت ما كه عصر جديد و توي كاميون قرازه ي مدل سال 40 و خونه ي پنجامتريش توي قعر ممد آباد ورامين
خلاصه كرده، مي خواد در مورد اين نوع از خواستگاري هم نظر بده.همه چشمشون به دهن عمو قدرت بــــــوووود.يه بادي به قَـــب قَـــب انداخت و رو به من كرد و پرسيد: خـــــــــوب عمــــو جااااااان، حالااااا ايـــن، ترنــتــي محترمه كي هستن كه شما انقد داري سنگشو به سينه مي زني ...
؟؟؟ از اسمش معلومه كه به طبقه و كلاااااااس ما نمي خورن...! بـــــــله،حالا يه سلحشووووور و ايثاااااااارگر بايد پيدا مي شد، تا به عمو قدرت بفهمووونه خواستگاري اينترنتي يني (يعني) چــــــــــي ...! يا بهتره بگم اسن ( اصلااااااا ) اينترنت يعني چــــــــي ...
؟؟؟ چشم پسر عــمــه هااااااااا و عــمــوووووها به من بـــووود...
يــنــي ( يعني ) چـــي ...
؟؟؟ يــنــي ( بااااازم يعنــي ) اون ايثارگر محترم ممكنه من باشم ..!!
با اين كه مي دونستم اين كاااار از چااااااااه كــــــــنـــي و ابـــرووووو برداشتن و .... سخت تره ، اما قبول كردم كه با اين كار فرهنگ ايثااااااااار و بين خونواده جاااااااا بندازم ...
! نگاااااا به عمو قدرت انداختم و شروع كردم به توضيح دادن. مــن ==< راستش عمـــو جااااااااان ، اينترنت در نگاه كـــــــلــي در عين زنده بودن و مجازي بودنش يه سيستميه كه در واقع بايد بگـــــــم .....
!!! يه كم مِـــن و مِـــن كه كردم
، عــمــو قدرت گفت چي مي گي بچه
؟ دُرس ( درست ) حرف بزن ببينم! ايــن، ترنــت كـــي هست؟؟؟ به ماااااااا مي خوره يااااا نـــه
؟؟؟ يه كم گلوم و صاف كردم و گفتم
راستش عــمــووو جااااان اينترنت يه شبكه هست، يه شبكه ي مخابراتي كه همه ي مردم دنيا، هر جا كه باشن ، مي تونن توسط اووووووون با هم ارتباط برقرار كنن كه شامل چت و وبلااااااگ و ... مي شه... . من كه تا اووون لحظه سرم زير بود و داشتم توضيح مي دادم ، سر بلند كردم و به چشمااااااي ورقلمــبــيــده و ابروووووهااااي متعجب عمووو قدرت كه در واقع ته چهرش بيشتر به دَم پختك ته گرفته يا شايدم آبگوووووشت سوووخته شبيه بووود
، انداختم و بازم ادامه دادم ... . ( خ : دختر از روووو نرفتي تو...؟؟؟
) بــلــه عموووو جاااان ، اينترنت در واقع همه چيز رو براي مردم راحت كرده ، شايد باورتون نشه ، اما از وقتي اينترنت اوووومده ، جوووونااااااا همه يه جووورايي رفتن سركار
... يــنــي ( يعني ) سركااارن
... در واقع از الاااافي در اووومدن ... . خلاصه همين كه خواستم جمله ي بعدي رو جفت و جـــور كنم و پــرت كنم وســط مــيــدووون
، عــمــووووو قدرت جلو اووومد و دستي به شوونم زد و گفت: بسه عمــو جوون ، بــســه
! اين جووور كه مي گي ، اين ترنتي ها اصن ( اصلا ) به ما نمي خورن ... . بهتره به فكر يه خونواده ي ديگه باشيم ... .
حالا من بووودم و دنيايي از ضايــگــي
و لبخندي كه براي 3 نشدن ، به زوووور رو لباام چاپونده بووودم ... .![]()
اِاِاِاِ .... حواست كجااااااااس ..؟؟
داستان تمـــــــوم شداااااااااا ... ! ( انقده قشنگ نوشتم كه نمي خواي يه لحظه از فكر داستان بيروون بياي
... مي دووونم ... دركت مي كنم ... !
)
مـــــــن بــــرم ديــــــــــگــــــه......![]()
فــــــــيـــــــلا![]()
بـــــــــوس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:42 توسط مــریــم |
سلااااااااام![]()
به به ...... مي بينم كه جمعتون جمعه...گلتون كه من باشم كمه...![]()
من باز اومدم ... ولي نيومدم كه برم ( يني زود برم) اومدم كه پيشتون بمونم.
( يه مدت طولاني)
بر خلاف هميشه كه تنها مي يومدم،ايندفه اومدم با يكي مث خودم! ( خ : مث خــــــــــــودت؟؟؟
) ( خ : يني شما دوقلوييد؟؟؟
)
نـــــــــــــــــــــــه.......صبر كن الان بت مي گم..!! ما دوقلو نيستيم........
(ولي چرا دوقلوهاي يك سال فرقيم...
)
زياد عجله نكن...... الان بت مي گم اون يكي كيه... اسمش چيه...
چند سالشه... از كجا اومده... چرا اومده... به كجا ميخواد بره... ( ببينم! اصلا مگه تو فضولي كه مي خواي از همه چي سر در بياري؟؟؟![]()
)
من كه احتياجي به معرفي ندارم...
( همتـــــــــــون منو مي شناسيد..!!
) فقط مي مونه اون يكيمون، اسمش مهساس. ( است ) هفده سالشه! ![]()
راستي هر كي بتونه بگه منو مهسا چه نسبتي با هم داريم يه جايزه ي خــــــــــــــــــوف پيش خودم داره...!![]()
من و مهسا تصميم گرفتيم كه تو اين وبلاگ تا جايي كه بتونيم مطلب بديم... مطلبامونم مربوط به موضوع خاصي نيــــــــــــــــس. قصد داريم مطالب متنوع باشه،( شايد اين جوري بهتر باشه )
با اين وجود براي نظرات شما دوستاي گلمونم احترام قائليم......
( هر شي شما بگيد
)
اميدواريم دوستاي خوبي براي هم باشيم.![]()
اينم معرفي وبلاگ:
تا وبلاگ ما هست خنده بايد كرد.![]()
عشق را، خنده را در وبلاگ ما بايد برد![]()
خنده را در وبلاگ ما بايد جست![]()
توي وبلاگ ما بايد حرف زد، كامنت كاشت![]()
زندگي كامنت گذاشتن در وبلاگ ماست![]()
رخت ها را بكنيد!
(نه اين يكي رو نَكنــــــــــيد...!
)
خودتون رو بكشيد، نوشته هاي ما رو خوب بخونيد![]()
در وبلاگ ما گريه ي بيخود را فراموش كنيد![]()
و نيش را بگشاييد اگر خنده تان آمد![]()
و نگوييد كه حرف دل ما چيز بديست![]()
و نگوييد كه ما خبر از هيچ جاي وبلاگ نداريم![]()
و بياريد سبد و ببريد اين همه لبخند قشنگ![]()
صبح ها وبالگ ما رو بخونيد و بكاريد كامنتي سر هر پست و كلامي و بپاچيم ميان غم و اندوه تخم نشاط
و نخوانيد وبلاگي كه در آن خنده نمي آيد و وبلاگي كه در آن روحيه لطيف نيست![]()
و وبلاگي كه در آن حرفهاي چرت و پرت ما نيست![]()
و نخواهيد كه ما دست از سر شما برداريم.![]()
خواننده هاي وبلاگ : ( كي شما مي خوايد دست از سركچل ما برداريد؟
)
ما! ( من و مهسا ) ==< ( اولا كچل خودتي .....!!!
نـــــــــــه... مث اينكه با ما نبود! آخه كچل من كي دست به سر كچلت زدم؟؟؟
هــــــــــان؟؟!! به عرضت برسونم كه ما حالا حالاهااااااااااااااااااا هستيم ... !!! ![]()
نتيجه ي اخلاقي ... !!!
1- هنوز بيكاري چون داري وبلاگمون رو مي خوني.![]()
2- هيشكي نميتونه مث ما اينقده قشنگ بنويسه.....
( اِاِاِاِاِ......... نزن! شوخي كردم!
)
3- چون وقت طلاست توام وقتتو مي ذاري پاي خوندن وبلاگ ما!![]()
4- چار(چهار) نداره، مي دوني كه الان چي مي گم؟؟؟![]()
بـــــــــــوس
! نــــــــظــــــر ! تا بــــــــعــــــد
! بـــــــــــــاي ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 20:46 توسط مــریــم |